دستهایم :
گویی دستها حدود خود را فراموش کرده باشند . ابعادشان را گم کرده باشند ،
یادشان رفته باشد که تا دیروز برای برداشتن لقمه ای هم قاعده ای پیش فرض
را دنبال میکرده اند . گویی بخواهم دستهایم را رها کنم . آنقدر رها که حس کنم
کنده شده اند . رفته اند تا که وسعت بینشان از شهر ها و کوه ها و دشت ها
بیشتر باشد و من با تمام وجود این همه را محکم در دست میگیرم . نگاهشان
میکنم . تا ته ته تهشان را . و انگار میتوانم تمام لایه های سنگی و سخت تصوراتم
را کنار بزنم و زل بزنم به سطح زلال و صاف و شیشه مانند سنگ ها و صخره ها و
کوه ها . همه را سخت در آغوش بگیرم تا باور کنم که هر آنچه بین دستهایم جا
دارد از وسعت آغوش من هم خیلی کوچکتر است . آنوقت خواهم توانست با خیال
راحت زمین بگذارمشان تا کمی استراحت کنند . تا کمی استراحت کنم . تا بتوانم
همه چیز را زمین بگذارم و . . .
خیال نوشت :
چشمهایم را میبندم . تو را تصور میکنم که می آیی . تو را تصور میکنم که دستهایت پر
است از گل های زیبا . تو را تصور میکنم که نورانی هستی . تو را تصور میکنم که . . .
راستی چرا تو هیچگاه شبیه تصورات من نیستی ؟
یاد آوری :
وقتی سرت را بیش از اندازه بالا میگیری اولین اتفاقی که با آن روبرو خواهی شد اینست
که سرت به یک جایی گیر خواهد کرد .
. . .
بازی :
دلی که مانده میان طناب بازی ها
و ذهن مضطربی زیر دست قاضی ها
کجاست بودن تو بین دستهایی که
ترک ترک شده در حین خانه سازی ها
خیال خام و تو و روزهای رفته ی من
و روی بستر یک عشق ناز نازی ها
و خاطرات تو مثل طناب میپیچد
و میکشد دل من را به بی نیازی ها
تعجب نوشت :
اغلب خیلی چیزها بلدیم ولی به چه درد میخورند ؟ نمیدانیم .
یاد آوری :
پرنده بودن سخت نیست . فقط باید قبول کرد هر کاری وسایل خودش را میخواهد .
زور نوشت :
ظاهرا این بادکنک که بغل گرفته ای زور کافی ندارد . برای همین است که بالا نمیروی .
. . .
بعضی ها اینجوریند
روبرویم نشسته ای . نگاهم میکنی . طوری که انگار تا به حال مرا ندیده باشی .
طوری که گویی این اولین بار باشد که چشممان در چشم هم می افتد . به تو
فرصت میدهم . فرصت میدهم که خودت را پیدا کنی . آخر دست و پایت را گم
کرده ای . هول شده ای . از عرقی که روی پیشانی ات نشسته کاملا مشخص
است . ولی انگار نه انگار . میخواهی با این حرکات اضطرابت را مخفی کنی .
اصلا از رو نمیروی . با اخم نگاهت میکنم . برایت دهن کجی میکنم . حالا بدجور
شاکی میشوی . شاید هم میترسی . گریه ات میگیرد . گریه ام میگیرد . آخر
طاقت اشک های تو را ندارم . نمیدانم چکار کنم . چرا اینطور شده ای . احساس
میکنم گمت کرده باشم . احساس غم سنگینی سینه ام را فرا میگیرد . تو
روبرویم باشی و من خوشحال نباشم ؟ تو باشی و اینطور اشکبار ؟ اشکهایت
را پاک میکنی . انگار یک غرور ذاتی نمی خواهد بگذارد کم بیاوری . باز هم زل
میزنی به چشمهایم . اینبار من هم زل میزنم به چشمهایت . دقیق میشوم .
به نظرم تغییر کرده ای . عادی نیستی فکر کنم روی پیشانیت را لک گرفته . چند
وقت است تمیزت نکرده ام ؟
یاد آوری :
بعضی جهان را متر میکنند به این بهانه که دو متر سهمیه ی شان هر کجای عالم
میتواند باشد .
دلخون نوشت :
با رفتنت هوا آنقدر سرد شد که نگاهم روی امتداد قدم هایت یخ زد .
. . .
خوابم می آید . دلم یک خواب آرام و لذت بخش می خواهد . چشم هایم را
که میبندم به خواب عمیقی میروم و وارد رویا میشوم . خواب میبینم آسمان
به زمین نزدیک شده . آنقدر که با هر پرش میتوان به ابر ها رسید و شاید حتی
به ستاره ها . روی ابر ها بازی کرد و بعد از همان بالا به آرامی پایین پرید . ولی
اینبار آسمان به زمین اینقدر ها هم نزدیک نباشد . اتفاقا دوست دارم اینبار
آسمان از زمین خیلی هم دور باشد . اینقدر دور که این مسافت مثلا یک روز
تمام طول بکشد و همینطور که پایین می آیم از کنار همه چیز عبور کنم . از
کنار هواپیماها . از کنار ابر ها . از کنار بادکنک گازی هایی که همینطور بالا و
بالاتر میروند . از کنار پرنده هایی که اوج میگیرند . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام .
یعنی دقیقا از وقتی پرنده ها را دیده ام . دیگر معلوم است که حسابی به زمین
نزدیک شده ام . تمام تنم را هیجانی وصف ناشدنی فرا گرفته است . چیزی
بیشتر از هیجان وقتی که توانستم روی ابرها بپرم . چیزی بیشتر از هیجان
وقتی که دختر بچه ی 5 ساله ای دستانش را دور گردنت حلقه میکند و می گوید :
دوستت دارم . و من هیجان زده ام . خوشحالم . ساختمان های بلند و آسمان
خراش ها بدجور خود نمایی میکنند . و من از اینها میترسم . من از این چیزهایی
که ابعاد بشر را متر میکند میترسم . غصه ام میگیرد . انگار که اینها تعیین کننده ی
مرزهای حقیقی انسانیت باشند و من باید برای اثبات بودنم به دربهای بسته شان
هی بکوبم . هی بکوبم و بعد یک نفر متر بدست بیرون بیاید و محیط و قطر و شعاع
و ارتفاع و ابعاد مرا حساب کند تا بخواهد بگوید حق دارم باشم یا نه . و من از این
متنفرم . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام . چیزی به زمین نمانده . هیجان به سر حد
خود رسیده است . فکر میکنم اینقدر به زمین نزدیک شده ام که تا به حال خود را
اینقدر صمیمی و نزدیک حس نکرده ام . پاهایم را پس از سقوطی یک روزه روی
زمین میگذارم .خیلی محکم فرود می آیم . طوری که زمین میلرزد . تمام زمین
شروع میکند به لرزیدن . خیلی شدید میلرزد و من از بس محکم به زمین خورده ام
که پاهایم تا زانو در زمین فرو میرود و انگار من خود زمین باشم من هم میلرزم .
اصلا این خود من هستم که دارم زمین را میلرزانم و عجب کار لذت بخشیست .
با تمام قوا به این کار ادامه میدهم . به دور و برم نگاه میکنم . تمام ساختمان های
بلند اطرافم مثل ژله های رنگارنگ از این سو به آن سو میروند و من محکم و استوار
ایستاده ام و به بزرگی و عظمت خودم مینگرم . به این همه گستردگی . . . من
خود زمین شده ام .
تذکر نوشت :
آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .
کوتاه نوشت :
دنبال کلید چراغ میگشتم وقتی از روشنایی میگفتی .
. . .
دلم میخواهد دوباره همه چیز را دوره کنم . یکبار دیگر غروب آن خانه را ببینم .
بی محابا راه پله ها را بالا و پایین بدوم . دلم میخواهد باز هم در ان خانه ،
30 - 40 نفر ادم جمع شوند و جا نباشد که سوزن بیندازی . دلم دوباره آن
شانه به شانه خوابیدن ها را میخواهد . دلم میخواهد وقتی . . .
چقدر دلم چیز میخواهد که نمیشود . چقدر دلم برای خواستنی هایی که
شدنی نیست تنگ شده است . دستمان را میگرفت و با خود میبرد و ما هم
با گامهای کوتاه کوتاه و آرامش هم قدم میشدیم و تمام راه دلمان شور جایزه ی
شبانه را میزد . مادربزرگ میرفت داخل مسجد و ما هم با پولی که میگرفتیم
آلبالو خشکه یا لواشک یا بستنی میخریدم و بعد اینقدر دنبال هم در حیاط
مسجد میدویدیم تا بیاید . گهگاه هم که میرفتیم داخل اینقدر از سرو کولش
بالا و پایین میرفتیم که جیغش در می آمد . . .
دلم عجیب هوس آن روز ها را کرده است .
کوتاه نوشت :
دیوارها بلندند و اوج پرش من کوتاه . با این حساب مقصر کیست ؟ من ،
دیوارها یا خدا ؟
کوتاه نوشت :
آرزوهایم چون بارش دانه های برف است بر کف دستانم . مرا میلرزانند و
میمیرند .
دردنامه :
مرد میخندید . قهقهه میزد و صدایش تمام فضا را پر کرده بود ولی ذهن
من را قطره های خونی که از لبانش میچکید پر می کرد .
. . .