تبليغاتX
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
سعادت بودن با آدمها
نقد

 

نقد وبلاگ ( این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند )  

 

یکشنبه ، 6 مرداد ماه  - یوسف آباد پارک شفق کتابسرای دانشجو

ساعت 17 الی 19

 

سلام  خدمت همه ی دوستان عزیز . اینبار قراره در جلسات

نقد وبلاگ روزهای یکشنبه نوشته های من مورد نقد و بررسی

قرار بگیره و خوشحال میشم شاهد حضور گرمتون باشم .

 

 

یکشنبه ، 6 مرداد  ماه  - یوسف آباد پارک شفق کتابسرای دانشجو

ساعت 17 الی 19

 

 

 

                                                                         متشکرم . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:3 توسط حسن شیرعلی |
علی ( ع )
 

 

 ***   میلاد با سعادت مولی الموحدین ، امیر المؤمنین

                                                 

                                               امام علی ابن ابیطالب (ع )

                                                          

                                                          بر جمیع شیعیان آن حضرت مبارک باد . ***

 

 

*   سر دو جهان   *

 

 

تا صورت پیوند جهان بود علی بود

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

شاهیکه ولی بود و وصی بود علی بود

سلطان سخی و کرم و جود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم , ز علی شد

آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

هم آدم و هم شیث و هم ایوب و هم ادریس

هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس

هم صالح پیغمبر و داوود علی بود

آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس

بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود

آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن

کردش صفت عصمت و بستود علی بود

آن عارف سجاد که خاک درش از قدر

از کنگره ی عرش بر افزود علی بود

آن شاه سر افراز که اندر ره اسلام

تا کار نشد راست نیاسود علی بود

آن قلعه گشایی که در از قلعه ی خیبر

برکند به یک حمله و بگشود علی بود

چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم

از روی یقین در همه موجود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است

تا هست علی باشد و تا بود علی بود

سر دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان

        شمس الحق تبریز که بنمود علی بود .    *

 

 

 

*  از مولانا جلال الدین رومی

 

پ . ن : سالروز وفات عقیله ی بنی هاشم ، اسوه ی صبر و 

عشق ، حضرت زینب سلام الله علیها رو تسلیت عرض میکنم .

 

پ . ن ۲ : خسرو شکیبایی در گذشت . خسرو شکیبایی صبح

جمعه ۲۸ تیر ماه در سن ۶۴ سالگی بر اثر سکته ی قلبی در

گذشت .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:23 توسط حسن شیرعلی
علاقه

 

 

اول نوشت :

 

          دستم را ثابت نگه داشته ام . آخر رویش پروانه نشسته است .

نمی خواهم بپرد . دوستش دارم . زل زده ام به زیبایی بال هایش . تمام

سعیم را میکنم که فقط و فقط احساس آرامش کند . حتی وقتی تمام

ماهیچه های دستم از درد التماس میکند . حتی وقتی انگار یک وزنه ی

دویست کیلویی به دستم آویزان شده است . پروانه هم انگار خستگی در

کردنش تمامی ندارد . البته اشکالی ندارد ولی هی در دلم بهش میگویم

خودت بپر  . خودت بپر که نمیخواهم من بگویم بروی . چرا اینقدر

بی رحمی؟ چرا اینقدر مرا آزار میدهی ؟ بعد از خودم خجالت میکشم .

از افکاری که از ذهنم گذشته خجالت میکشم . به زیبایی پروانه نگاه

میکنم . آیا عاشقش بوده ام ؟ چرا به خودم اینهمه فشار میاورم . یعنی

فقط به خاطر اینکه زیباست ؟ پروانه بی توجه به این همه خیال و فشار و

احساس میپرد . دلم هوری میریزد . بلند میشوم و دنبالش راه میفتم . باید

دنبالش بروم . انگار که مثلا خوشم بیاید تصور کنم عاشقش هستم . بهم

احساس خوبی میدهد  . نمی خواهم تنهایش بگذارم . دنبالش میروم و

پروانه بال میزند . میچرخد . بالاتر میرود و برای لحظاتی گم میشود . غصه

تمام دلم را میگیرد . اشک و بغض چشمها و گلویم را احاطه میکند . هی

نگاه میکنم . هی میگردم . اینطرف را . آن طرف را . کجا رفتی ؟ چشم هایم

پیاپی از گوشه ای به گوشه ی دیگر می چرخد . عصبانی شده ام . از دست

خودم عصبانی هستم . چرا نگهش نداشتم ؟ باید می گرفتمش . باید نگهش

می داشتم . بعد مثلا می انداختمش در یک ظرف شیشه ای که بزرگ هم

باشد . جایش راحت خواهد بود . چقدر دوستش دارم . هر لحظه  احساس

 میکنم بیشتر عاشقش میشوم . مثل اینکه ذهنم همه چیز را زیبا تحلیل کند .

از درونم چیزی انگار در گوشم فریاد میزند  قشنگ  قشنگ  قشنگ . داد

میزند . فریاد میکشد و چه لذت بخش فریاد میکشد . به گشتن ادامه

میدهم . اول که پیدا کنمش , میگیرمش . نمی گذارم که دیگر از دستم

فرار کند . بعد برایش دنبال همان شیشه ی بزرگ خواهم گشت . آخر

من دوستش دارم . عاشق نگاه کردنش هستم . کاش میشد روی دستم

بگذارمش . قشنگ تر است . ولی حیف . می پرد . من اصلا از گشتن و

التماس کردن و بالا و پایین رفتن خوشم نمی آید . باید داشته باشمش .

آخر خیلی خوب است . به من احساس فوق العاده ای میدهد . آها . انجاست .

خودش است . همان که انجا نشسته . کجا نشسته ؟ چرا آنجا نشسته . من

که اینهمه دوستش دارم . پس این همه علاقه ی من چه میشود . یعنی برایش

اصلا مهم نیست ؟ اصلا حالا که اینجور شد من هم طردش میکنم . اصلا

دیگر دوستش نخواهم داشت . دیگر عاشقش نخواهم بود . آخر او لیاقتش

را ندارد . اصلا من چرا باید عاشق چنین موجود حقیری باشم . مگر این

موجود حقیر و بی ارزش چیست که من بخواهم محبت و عشق خود را

نثارش کنم . اصلا من عاشق  خودم هستم .  به اوهم هیچ احتیاجی نیست .

 

 

 

دلخون نوشت :

می خندید از آن جهت که همه میخندیدند . و اگر کسی نمیخندید , بد

میشد  بهمین دلیل بود که خنده ها از تلخ ترین نیشخندها نیز کریهتر

و جانکاه تر  بود .

 

پ . ن : حلول ماه رجب و اعیاد پیش رو  رو تبریک میگم .

 

پ . ن ۲ :  این متن به صورت کنایی نوشته شده و منظور

از عبارات ، کنایه زدن و تصویر کردن شکل و شمایل اینگونه

دوست داشتن هاست .

 

 

                                                               موفق . . .

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 18:19 توسط حسن شیرعلی
عادت
 

 

اول نوشت :

 

          صبح اول وقت , کنار آکواریوم کوچیک گوشه ی اتاق , روی مبل لم

دادم و چشم دوختم به حجمی پر از حیات , پر از جریان . پیش خودم فکر

 میکنم ای کاش اینها هم دنیای داشتند دقیقا مثل این کارتن هایی که توش

همه چیز فکر داره . شعور داره . بعد فکر میکنم شاید این ماهی کوچولوی

 من میتونست بره مدرسه . بعد همه ی این دنیای زیبا رو توی ذهنم شکل

میدم . بعد یه چیز خیلی عجیب توی ذهنم شکل میگیره . دنیایی که این ماهی

داره چقدره ؟ آیا اصلا تصوری از محیطی بزرگتر داره ؟ آیا اصلا به ذهنی که

نیست خطور هم میکنه که باید بیشتر از اینها که هست باشه ؟ که این تمام و

همه چیز نیست ؟ که میتونه بیشتر از این هم شنا کنه ؟ بیشتر بره ؟ جلو تر

بره ؟ آیا اصلا هرگز چنین تصوری شکل میگیره ؟ آیا اصلا میتونه بدونه که

 محصور شده ؟ آیا به این خو نگرفته ؟ آیا اصلا به فرض اینکه بفهمه که

چیز دیگه ای هم هست این وابستگی بهش اجازه میده که دست به کشف بزنه ؟ 

یادم میاد یک بار پرنده ای خریدیم . از یه دست فروش . دقیق یادم نیست چی

 بود . هیچوقت از یادم نمیره . وقتی که توی قفس بود با تمام قوا خودش رو به

 بدنه میکوبید . سرش رو به در و دیوار میزد و جالب اینکه این کار وقتی حضور

کسی رو احساس می کرد شدیدا شدت می گرفت . طوری که سرش زخم شد .

یه مدت از قفس درش آوردیم . فضایی به اندازه ی یک اتاق رو اشغال کرده بود

و به محض نزدیک شدن کسی به خودش آسیب میزد  حمله میکرد فرار میکرد .

تا آخر آزادش کردیم . اینکه بیرون از قفس توی شهر دووم میاره یا نه من

نمیدونم ولی این رو میدونم که تصوری داشت از محیط بیرون . از طبیعت و

محیط زندگی خودش و این براش قابل درک نبود . قابل تحمل نبود . . .    

 

 

 

دلخون نوشت :

 

 

فریاد بی صدای مردی که صدایم میزند

از ورای شمع های خاموش و تضاد هجوم باد

و من

گوشهایم را به زمین می چسبانم

صدای پای دونده ی دو ی سرعت را و تیک تاک  میکند ساعت

به انتظار نشسته ام

کجاست خط پایان

این خواهشی است که سالهاست خفته است

پیش می آید

صدای ناله ی خسته ی مردی

و باد که زوزه می کشد .

و خاک که چشم هایم را چنگ میزند .

و صدا که انگار دارد در این التهاب میمیرد .

هو هااااا  هو هو

 

 

                                                                    موفق   . . .       

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:30 توسط حسن شیرعلی
تسبیح

 

    اول نوشت :

 

__ تسبیح

 

       دانه های تسبیح  مادر بزرگ , بزرگ بود . آنقدر بزرگ بود , که هی

دلت میخواست , آنها را کف دستت بگیری و فشار بدهی . یا تسبیح را دور

سرت تاب بدهی . بالا و پایین بپری . قهقه بخندی . بعد هی یک صدایی

بگوید : ماشالله . خدا حفظت کنه . بیا دیگه . بیارش .  بیا اینجا بشین .

آنوقت قل قل خوران روی قالی خودت را برسانی به مادر بزرگ .

        دانه های تسبیح مادر بزرگ , بزرگ بود . من خوب که دقت میکردم ,

 اینقدر بزرگ بود که هیچ تسبیحی مثل آن نبود . نه آنی که بابا و مامان

داده بودند تا دستم بگیرم . آخر اینقدر نق نق میکردم که تسبیح میخواهم از

آن دانه درشت ها .  از آنها که دانه اش خیلی بزرگ باشد که برایم تسبیح

خریده بودند هر دانه اش خیلی بزرگ . یا تسبیحی که خاله برایم از خود مکه

آورده بود . همه ی اینها بود ولی تسبیح مادر بزرگ نبود . تنها بدی یی هم

که داشت این بود که فقط وقت نماز میتوانستی آن را برداری . کف دستت

فشارش بدهی . دور سرت تابش بدهی . قاه قاه بخندی . روی قالی قل

 بخوری . بعد مادر بزرگ تسبیح را میگرفت . لای انگشتان سالخورده اش

 دانه ها جابه جا میشد بعد هی تسبیح بزرگ بود .  هی قشنگ بود . هی

دوستش داشتم . اینقدر زیاد که دوباره و دوباره انتظار نوبت بعد را بکشم .

مینشستم گوشه ی اتاق . فقط و فقط نگاه میکردم . به لب هایش . به موهای

سپیدی که چند تار آن از زیر مقنعه بیرون زده است . به چشمهای خسته و

خیس . به پشت دست حنا گذاشته اش . به صورتش . و نگاه میکردم . هی

نگاه میکردم . بعد تسبیح عجیب بزرگ بود . عظمتی داشت .

تسبیح مادر بزرگ  کنار باقی وسایل باقی مانده , گوشه ی اتاق است و کسی

حال و حوصله  دست زدن ندارد . خاطره ها دورند . تلخند . همه میگریزند .

جانماز را برمیدارم . بازش میکنم . پیدایش میکنم . در دستش میگیرم  . فشارش

 میدهم . التماسش میکنم که همان همیشگی باشد . التماسش میکنم که مثل

همیشه بزرگ باشد . به دانه های تسبیح نگاه میکنم که بزرگ نیست . کوچک

است . تابش میدهم . میدوم . تاب میخورم . قل میخورم . ولی صدایی نمی آید .

 دیگر دانه های تسبیح هم گوشه گیر شده اند .

 

 

 

      دلخون نوشت :

 

بوی پای مرده ی بی شرم می آید

و من اینبار

با عصیان یک نعره 

به سوی دردها و زجه های سال های رفته

پیدا میکنم خود را

 

 

 

پ . ن : مادر روزت مبارک .

 

                  خواستم فریاد بزنم

 

                         که عاشقانه دوستت دارم . 

 

                            

                                                                موفق  .  .  .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:36 توسط حسن شیرعلی

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا